|
میدونی چیه ؟؟؟؟ اصلا من زاییده شدم برای گند زدن ... گند زدن به خودم و شخصیتم و زندگیم ... نپرسین چی شده ... چون اعصاب مصاب ندارم از دسته خودم و کارای خودم ... اه ... نمیدونم چرا من آدم نمیشم ... چرا کارام برام تجربه نمیشه ... آخه اینم شد سوال ... اصلا به تو چه که اونا اهل بولینگ هستن یا نه ... مگه تو فوضولی ... احمق ...
واااااااااااااااااااااااااااای خدای من ... این حس لعنتی هنوز با منه ... یه حس فوق العاده خوب ... یه حس فراتر از واقعیت ... نمیدونم چه جوری باید توصیف کنم ... ولی انگار روی ابرا هستم ... اصلا نمیدونم چرا یه خواب میتونه اینقدر حس خوب به من القا کنه ... دیشب یه خواب دیدم ... یه خواب خیلی عجیب ولی پر از حس خوب ... آدمای توی خواب آدمای خاصی نبودن ... یعنی میخوام بگم "ماه" توی خوابم نبود ... ولی معرکه بود حسای قشنگ توی این خواب ... از صبح تا حالا هنوز درگیر توی خوابم ... امروز کلا سره کلاسها هم توی ابرا بودم ... دوستام چند بار بهم تذکر دادن که حواسم توی کلاس نیست ... مثل مات و مبهوت ها خیره میشدم به یه جا ... توی اتوبوس خودم برای خودم یهو میزدم زیره خنده ... د بخند ... الکی خوشحال بودم ... باور کن مردم فکر میکردن من خلم ... توی راه برگشت از دانشگاه توی کوچه با آهنگی که توی گوشم بود رقصیدم ... وسط کوچه خوندم و رقصیدم ... ... یه چیز خیلی جالب ... توی خواب شخصیتی رو دیدم ... که البته اول ندیدم ولی بعد دیدم ... که حس فوق العاده ای به من میداد ... از صبح فکرم مشغول بود که این شخصیت قیافش برای من آشناست ... اما نمیدونم کجا دیدمش و کی هست ... تا اینکه فهمیدم همچین آدمی رو توی دانشگاه دیدم ... توی دانشکده معماری و زبان ... امروز دوباره به همون دانشکده رفتم ... درست فکر میکردم ... اون آدم اونجا بود ... اون آدم توی خواب واقعیت داشت ... وقتی دیدمش فقط کم مونده بود بپرم و بغلش کنم ... اما حیف که اون جریان خواب من رو و حس خوب من رو نمیدونست ... و اگر این کار و میکردم ، مطمئنن فکر میکرد من خل و احیانا دیوانه و عقب مونده هستم ... عجب دختر بدی شدم من ... خجالت بکش پرنده ... ... نمیدونم چرا دوست دارم یه نفر از یه جا پیدا بشه و عاشقم بشه و عاشقش بشم کسی که اصلا حتی به اندازه سره سوزنی هم راجع به اون آدم فکر نمیکردم ... ... نمیدونم چرا دلم میخواد ورق زندگی طوری برگرده که من بتونم این اهنگ رو با صدای بلند بخونم ... خیلی دلم میخواد این اهنگ به روزگارم بیاد ... تا داد بزنم : همه چی آرومه من چقدر خوشبختم ... ... .. .
انگشت اشاره ی من آبی شده ... جوهری ... تعهد دادم ... توی دانشگاه ... برام گزارش انظباطی پر کردن ...برای کمیته ی انظباطی ... دلایل : زیاد سخت نیست ... حالا میگم ... 1. گذاشتن عینک آفتابی روی سر و پیدا بودن موها ... ... 2. آستین های بالا و دستبند سبز بسته به دست ... ... خدایا شکرت که ما هم به سبزهای مهم پیوستیم :دی ... بالاخره ما هم برای دستبند سبز کمیته انظباطی شدیم ... جای شما خالی ... فکر کنم دارم ستاره دار میشم ...
خب نقشه ی شماره ی غریبه برای "ماه" یکبار بیشتر اثر نداشت ... چون دیگه موبایلش رو جواب نمیده ... فقط دارم خدا خدا میکنم که نفهمیده باشه که من بودم که زنگ زدم صداش رو بشنوم ... ... امروز درس کوهنوردی داشتیم ... رفتیم با استاد و بچه ها کوه ... هیشوقت فکر نمیکردم همکلاسیام اینقدر شل و شفته باشن ... و هیشوقت فکر نمیکردم بعد از اینهمه بیمارستان امروز بتونم برم کوه و بهترین باشم ... من سر قدم (سر دسته) بودم ... و استاد آخر قدم ... من اول صف بودم و استاد آخر صف ... من راه رو انتخاب میکردم و بالا میرفتم ... البته صخره ها علامت گذاری شده بودن ... خلاصه ما به قله ی کوه صفه اصفهان صعود کردیم ... (چقدر زیاد 2257 متر ارتفاع)(تروخدا نخندین) ... خلاصه کنار آنتن های نوک قله نشستیم و میوه خوردیم ... و برگشتیم کمی پایین تر ناهار خوردیم ... و بعد خونه ... 7 صبح رفتیم تا 3 بعد از ظهر ... امروز یه لقب جدید هم گرفتم : بز کوهی ... ولی خوش گذشت ... خیلی دوست داشتم ... چقدر دلم میخواد یه آدم پایه داشتم تا هر جمعه برم کوه و تا قله برم بالا ... ... ..
دیگه خسته شدم از مریض بودن ... امروز دوباره راهی بیمارستان ... دوباره آمپول ... سُرم توی دستم ... خلاصه سوراخ سوراخ شدم ... ... .. . نمیدونم چرا این روزا "ماه" داره توی ذهنم قدم میزنه ... نمیدونم چرا تمام خاطرات "ماه" همش توی ذهنم اینور و اونور میپرن ... به هر چی فکر میکنم ... بازم خاطرات "ماه" ... ولی تحمل میکنم ... ... ... . دو ساعت بعدا نوشت : & من به "ماه" زنگ زدم ... فقط صداش رو شنیدم ... حرف نزدم و قطع کردم ... (با شماره غریبه)
چقدر دلتنگتم ... چقدر دلم هوای تو رو کرده ... چقدر یهو نبودت رو ... جای خالیت رو ... دوریت رو ... دارم حس میکنم ... چقدر هنوز دوست دارم ... چقدر هنوز توی فکرم میای و میری ... چقدر ... چقدر ... چقدر من احمقم ... ... دلم برات تنگ شده "ماه" ... همین ... فقط همین ...
امروز بعد از 5 روز از تخت خواب اومدم بیرون ... بدن درد کم شده ... اما روی ستون فقرات تاثیر گذاشته ... و هنوز کمی درد داره ... همینطور سر درد ... امروز صبح که بلند شدم برای دانشگاه آماده بشم ... بازم سرم گیج رفت و بابا گرفت من رو ... بدنم خیلی ضعیف شده ... خیلی ... امروز بعد از 5 روز رفتم دانشگاه ... غیبتهام زیاد شده ... ماسک زدم و رفتم دانشگاه ... اما سره کلاس راهم ندادن ... همه میترسیدن ... گرچه بهشون حق میدم ... اما دکتر دیگه بهم اجازه داده که بلند شم ... خلاصه برگشتم خونه ... استاد گفت : فقط برو که ما رو مریض نکنی ... منم برات غیبت نمیزارم ... ... .. . نمیدونم چرا امروز به طرز وحشتناکی دلم برای "ماه" تنگ شده بود ... دیوانه وار ... دنبال یه بهانه بودم که براش اس ام اس بدم ... خب مثل اینکه خدا خواست ... بانو ذهن خطرناک برام یه اس ام اس داد ... یه متن ... یه شعر ... منم همون رو سند کردم برای "ماه" ... اما باز هم بی جواب موندم ... یعنی اون دلش برای من تنگ نمیشه ... من که خیلی دلم براش تنگ شده ... ... متن اس ام اس : ""به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم ، من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم ، تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری ، تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری ، گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم ، نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم ... "" ... .. . شاید به خاطره این چند روزه اخیر باشه ... بیماری ضعیفم کرده ... با دوست قدیمی دعوام شده در حده فضا ... بهم تهمت کاری و زد که من نکردم ... توی راه اثبات اینکه من کاری نکردم ... فهمیدیم که یکی از دوستای صمیمی خودم توی اون کار نقش داشته ... و یه خنجر به چه بزرگی از پشت زده توی کمر من ... با دوست قدیمی قهر کردیم ... فردا یه کنفرانس دارم که 12 نمره از 20 نمره داره ... یکی از بچه ها به استاد گفته که من حالم بده و بیمارستان بودم ... اما با این حال استاد گفته به من ربطی نداره ... اگه پرنده نیاد کنفرانس بده 0 براش میزارم ... حتی حاضر نشده کنفرانسم رو بندازه هفته آینده ... حالا چطوری من باید با این حالم کنفرانس و آماده میکردم و پاور پوینت میساختم و مطلب از توی اینترنت در میوردم خدا میدونه .... نمیدونم والا ... ... خدایا شکرت که بهترم ... خدایا شکرت که دوباره روی پاهام وایسادم ... این چند روز که همش خوابیده بودم خیلی کسل شدم ...
کم کم ... ترس داره بیشتر میشه ... علایم آنفولانزای خوکی شبیه علایم من میمونه ... من و داداشم افتادیم ... 1638 نفر مبتلا به آنفولانزای خوکی در ایران ... 6000 نفر تلفات آنفولانزای خوکی در جهان ... اس ام اس من به "ماه" : "اگر بد کردم ببخش " و هیچ جوابی نیومد ...
دیروز وقتی روی تخت اورژانس چشمام و باز کردم ... وقتی دیدم اونهمه آدم با لباسای سفید دارن دور و بر تخت من اینور و اونور میدون ... دارن تمام تلاششون رو میکنن تا نفس کشیدن از یاد من نره ... تا اون قلب لعنتی دوباره بزنه ... تا نبض برگرده ... فهمیدم چقدر زندگی ارزش داره ... چقدر زندگی با ارزش ِ که همه ی اون سفید پوشان برای برگردوندنش به من دارن تلاش میکنند ... و وقتی که چشمام باز شد ... وقتی که دیدند زندگی من برگشت ... باز هم تلاش کردند که دوباره از دست نره ... وقتی که دیدم رنگ بابام پریده ... وقتی که دیدم غم دنیا توی صورت بابام نشسته ... وقتی که دیدم بابام ... مرد 64 ساله ... مثل یه بچه داره اشک میریزه بالای سرم ... وقتی که دیدم مامان و خواهرم برام اشک میریزن ... فهمیدم این زندگی درسته راحت از دست میره ... اما خیلی با ارزش ... فهمیدم زنده بودنم اونقدر ارزش داره که برای کارای بیخودی هدرش ندم ... حالا یه جوره دیگه دارم به زندگی نگاه میکنم ... حالا بیشتر زنده بودن و زندگی رو دوست دارم ... حالا خودم رو بیشتر دوست دارم ... چون ، من زندم ... هنوز زندم ... و میخوام از این "زندگی دوباره" به بهترین نحو استفاده کنم ... من هنوز مریضم ... هنوز استراحت مطلق دارم ... از خوابیدن داره حوصلم سر میره ... گاهی لپتاپ و میارم توی تختم و یه سری به اینجا میزنم ... من همه ی دوستان بلاگم رو از ته قلبم دوست دارم ... واقعا دوستتون دارم ... ... راستی اگر میمردم ... فکر میکنین ماه چیکار میکرد ؟ برام گریه میکرد ؟ ... اگر این 2تا پست رو بخونه چی ؟ نگرانم میشه ؟ زنگ میزنه که حالم رو بپرسه ؟ ... سوال دومی جواب نداره ... چون اون کاری با اینترنت نداره که بخواد پستهای من و بخونه ... خدایا باز هم شکرت ...
من امروز مُردم ... یعنی به معنای واقعی رفتم پیش خدا ... دیشب حالم خیلی بد بود ... ویروسی شده بودم ... سر درد . بدن درد . سرگیجه . آبریزش بینی . سرفه . عطسه . خلاصه خیلی داغون بودم ... امروز ظهر به بابا گفتم دیگه تحمل ندارم بریم دکتر ... خلاصه دکتر یه عالمه آمپول و دوا نوشت ... 3 تا آمپول رو با هم باید میزدم ... جاتون خالی ... رفتم اتاق تزریقات ... 3 تا آمپول رو زدم ... وقتی از روی تخت پا شدم اومدم بیرون اتاق ، دستم و انداختم گردن بابام ... و فقط گفتم : بابا ... و دیگه هیچی نفهمیدم ... فقط وقتی بهوش اومدم یه عالمه دکتر و پرستار بالای سرم میچرخیدن ... و من نمیدونستم کجام ... فقط گریه میکردم و میگفتم : اینجا کجاست ... بابا ... اینجا کجاست ... و نفس نا مرتب بود و نبض نا مرتب ... و میشنیدم که همه داد میزدن : اورژانسی ... حالش خیلی بده ... اورژانسی ... اکسیژن بهم وصل کردن ... یه آمپول توی رگ ... یه سرم ... و آمپول توی دستم ... و من که همش میخواستم بخوابم ... چشمام خود به خود بسته میشد ... بابا هی میزد توی صورتم و میگفت : پرنده بابا نخواب ... من و نگاه کن ... با من بمون ... نخواب ... و من که میگفتم : بابا خوابم میاد ... بزار بخوابم و دوباره خواب ... و بابا داد میزد دکتر داره خوابش میبره ... دکتر چرا همش میخوابه ... و دکتر میگفت : نزارین بخوابه ... نباید بخوابه ... و من ناخودآگاه همش به خواب میرفتم ... خلاصه وقتی نفسم مرتب شد ... نبضم برگشت و حالم بهتر شد ... فهمیدم که توی اتاق اورژانس بیمارستان هستم و بابا بالای سرم ایستاده ... اکسیژن روی دهنم و سُرم توی دستم ... نمیدونستم چه اتفاقی افتاده ... وقتی برگشتیم خونه ... من اومدم و روی مبل نشستم ... و به خواهرم و مامانم گفتم : یه وقت زنگ نزنین ببینین من زندم یا مرده ... که یهو دیدم خواهرم رفت تو اتاق و صدای گریه بابام رفت هوا ... مامان اومد گفت چی شده که دیدم خواهرم و بابام دارن زار زار گریه میکنن ... مامانم که بابام رو دید یهو زد زیره گریه ... رنگش پرید و گفت : چی شده ؟ میگم چی شده ؟ چرا گریه میکنین ؟ ... که بابام میون گریه گفت : نبودین ... رفت ... بچم کامل رفت ... و همینطور گریه میکرد ... حالا مامان بود که با گریه نشسته بود کنار من و نگاهم میکرد و اشک میریخت ... و خواهرم دست من و می بوسید و اشک میریخت و بابام هم همش میگفت ... خدایا شکرت که برگشت ... اون موقع بود که فهمیدم من مُردم و دکترا دوباره برگردوندن من رو ... و ساعاتی به گریه خانواده و شکر خدا گذشت ... و بابا که هنوز یاد اتفاق ظهر که میوفته میزنه زیره گریه و میگه : بچم توی دستای خودم رفت ... من زندم ... خدایا شکرت ... خدایا شکرت که هنوز زندم و فرصت زندگی کردن رو دارم ... حالا میفهمم مردن اونقدرا هم سخت نیست ... به همین راحتی که من امروز مردم ... میشه مرد ... مردن نه درد داشت نه ترس ... خیلی راحت مردم ... ولی بر میگشتم انگار توی یه عالم دیگه بودم ... جسمم روی زمین نبود ... همه ی دکترای اطرافم رو میدیدم اما از یه زاویه دیگه ... خدایا شکرت ... و باز هم شکرت ... هه هه ... بابا به شوخی میگه کجا رفتی بابا ؟ پیش مامانی و بابا حاجی ؟ بابای من رو هم دیدی ؟ حالش چطور بود ؟ ... و من میگم نه بابا داشتم با خدا حرف میزدم ... داشتیم بحث میکردیم که کدوم ور برم (بهشت یا جهنم) که شما ها برمگردوندین و نذاشتین ...
~ دوستت دارم ...
- ... ~ سکوت نکن ... - لازم نیست حرفی بزنم . لطف داری . شب بخیر ... ~ احساس ، لطف نیست . شب بخیر ...
نمیدونم ... فقط اومدم حاضری بزنم ... این چند روز ... مثل اسکول ها گذشت ... تا حدی که ... امروز یکی از دخترای کلاس بهم گفت : بقیه همه فک میکنن تو ک/..خلی ... منم بدون اینکه ناراحت بشم یا بهم بر بخوره گفتم : مهم نیست چی فکر میکنن ... شاید باشم ... چند روزه با کاپشن میرم دانشگاه ... کلاه کاپشن و میزارم سرم ... ام پی 3 تو گوشم ... دستام توی جیبم ... و کولی میندازم پشتم و تو عالم هپروت خودم میرم دانشگاه و میام ... واسه همین همه فکر کردن که من ک/..خلم ... دختره بیچاره ورودی امسال بود ... دلش سوخته بود که به من میگن ک/..خل ... بهم گفت چرا کلاه میزاری سرت یعنی اینقدر سردته ؟؟؟ گفتم نه ... دوست دارم ... بزار هر چی میخوان بگن ... شاید باشم ... ... خلاصه روزهای اسکولی ما میگذرد ... نمیدونم چرا اینطوری شدم ... هنوز هیچی درس نخوندم و یک ماه از ترم گذشت ... باید به خودم بیام ... اما نمیدونم چرا نمیام ... نمیدونم چرا تازگیا مهم نیست که بقیه چی میگن ... مهم اینه که خودم دوست داشته باشم ...
یعنی این آهنگ مرگ منه ...
امروز از صبح تا حالا ۳۰۰ بار گوش دادم تمام اهل خانه شاکی شدند از تکرار این آهنگ ... ... من تو رو دوست میدارم بگو تو چطور ؟؟؟ من و دوست داری تو اره یا نه ؟؟؟؟ ... عجب آهنگیییییییییییییییییییه ... حال کردم باهاش امروز ...
امروز نوبت آرایشگاه داشتم ...
هفته پیش موهام رو بافت آفریقایی زده بودم ... بعد که بازش کردم موهام فر (ویو) شده بود ... بابا اینا گفتن خیلی بهم میاد ... منم سه سوت زنگ زدم ارایشگاه و یه نوبت واسه فر مو گرفتم ... پریروز که رفتم آرایشگاه موهام رو نشون بدم ... ارایشگره گفت حیف این موهاست که فر کنی ... منم دو دل شدم ... خلاصه امروز که رفتم ... گفتم با دارو برام فر نزنه فقط با آب بزنه تا ببینم چه شکلی میشم ... اگه خوشم اومد بعد برم با دارو بزنم ... وقتی موهام و باز کردم و یه دستی کشید تو موهام ... گفت خیلی زیاد و بلند و سنگینه و با آب حالت نمیگیره ... آخه موهای من صاف و لخت تا روی کمر بند شلوارم ... خیلیم سنگینن (زیادن) ... خلاصه فقط از خط گوشم به جلوی سرم رو فر کرد ... از ساعت ۲ آرایشگاه بودم تا ۷ شب ... موهام از بس صاف بود حالت نمیگرفت ... از بس رفتم زیر این سشواره . که وقتی میری زیرش مثل فضانوردا میشی ... مغزم پخته ... خلاصه ... چشمتون روزه بد نبینه ... موهام و که باز کرد شده بود مثل سیم تلفن ... فکر کن موی به اون بلندی همش جمع شده بود روی سرم . مثل یه سبد پر از سیم تلفن ... خلاصه نمیدونین چه گندی به موهام زده شده ... خودم و که توی آینه دیدم ... نزدیک بود بزنم زیره گریه ... ۵ ساعت انتظار و بعد دیدن این صحنه ... وقتی اومدم خونه ... تمام اهل خانه به مدت نیم ساعت دست ها روی شکم و میخندیدند به اینجانب ... ... .. . این دوست قدیمی ما را دیوانه کرد با این سگ ... یه بار میاره ... یه بار میبره ... یه بار عاشق ... یه بار فارغ ... ... از تمام دوستانم ممنونم ... یه خاطر پشتیبانی که از من کردین ... واقعا افتخار میکنم که شما ها رو دارم ... و تنها نیستم ... شماها معرکه هستین به خدا ... محمد سبا صبا عاطفه مانی نئو یک غریبه دوست محدثه زندگی خورشید خانوم ... عاشقونم دوستام ...
امروز روز دختر بود ...
نمیدونستم باید به خودم تبریک بگم یا نه ... اما به هر حال با دوستان بعد از کلاس به تریایی که تقریبا میشه گفت پاتوق ماست رفتیم و حسابی برای خودمون جشن گرفتیم و کلی خندیدیم ... یه تریایی هست به نام "تریا دنج" که هر سه شنبه با دوستام بعد از کلاس دانشگاه حدود ساعت ۵ تا ۷ میریم اونجا ... میشینیم دوره هم و میگیم و میخندیم و یه چیزی میخوریم و میایم خونه ... امروز هم به مناسبت روز دختر صاحب تریا هر چی شمع بود برامون روشن کرد و از دوره تریا جمع کرد و گذاشت روی میز ما ... یه عالمه شمع های خوشکل ... ما هم تا تونستیم دوره هم عکس گرفتیم ... جای همه خالی ... خوش گذشت ... ... "دوستی که امروز بهم اس ام اس دادی و هم حالم رو پرسیدی هم روز رو بهم تبریک گفتی ... شرمندم که جواب ندادم ... شارژ نداشتم و اس ام اس سند نمیشد ..." دوستان دخترم روزتون مبارک ... ... .. . یه چیز جالب بگم ... برادر "ماه" که یکی از مخالفین سر سخت ما بود ... توی این هفته ، شنبه روز تربیت بدنی و ورزش رو بهم تبریک گفت چون ورزشکار بودم و امروز هم روز دختر رو بهم تبریک گفت ... واقعا برام جای تعجب داشت که برای من پیام تبریک بفرسته ... اونم کسی که از من خوشش نمیومد ... ... میدونین .. به این فکر میکنم که شاید من اشتباه فکر میکردم و اون اینقدرها هم از من بدش نمیومده ... وگرنه میتونست برام پیام تبریک نده ... من که اصلا انتظارش رو نداشتم ... سورپرایز شدم ... ..
میدونی ... به نظر بعضیا من کثافتم ... کثیفم ... هوس بازم ... خرابم ...
چون یه زمانی عاشق "ماه" بودم ... و الان که از اون جدا شدم و دیگه "ماه" وجود نداره ... از آدم دیگه ای خوشم اومده ... و به همین دلیل من کثیفم ... کثافتم ... نمیدونستم وقتی از "ماه" جدا میشم بعد از اون باید زندگیم رو بزارم کنار ... بمیرم ... و چشمم رو روی دنیا ببندم ... تا بهم بگن : وای پرنده تو کثافت نیستی ... نمیدونم چرا این حرف برام گرون تموم شد ... دلم شکست ... اشکم و در آورد ... "وبلاگ تنها" به نام من یه پست گذاشته ... و "وبلاگ عاشقترین معشوق " تو نظرات من رو به یه دختر کثافت لقب دادن ... به این دو شخصیت فقط و فقط یه حرف میزنم . اینکه : خدایی که اون بالاست خودش میدونه که من کیم و چیم ... فکر نمیکنم قاضی کارای من شماها باشین ... پس برام مهم نیست که چی قضاوت میکنین ... من میسپارم به خدا ... ... یه نفر بهم گفته بود که اگر "ماه" بیاد این پستای آخرت رو بخونه میدونی چی میشه ؟ در جواب میگم : نوشتن این پستهای آخر عمدی بود ... به قول یکی از دوستام اتفاق نیوفتاده رو اینقدر شاخ و برگش دادم و بزرگش کردم که همه فکر میکنن افتاده ... و خواستم "ماه" اینا رو بخونه تا راحت تر از من بدش بیاد و راحت تر من و فراموش کنه و دیگه به یاد نیاره ... گرچه فکر نکنم به اینجا سر بزنه ... در مورد این شخصیت های اخیر توضیح بدم : پسری که حلقه دستش بود فقط یه سوژه بود بین دوستام ... نه حتی اون اسم من و میدونه نه من اسم اون رو ... حتی کلمه ای حرف نزدیم ... فقط یه سوژه بود واسه من چون دوستام میدونستن که تنهام ... اون پسر وجود خارجی نداره ... در مورد همکلاسی که عاشق من شده بود ... نمیدونستم که باید روی پیشونیم بنویسم که عاشق من نشوید ... راستش تنها کاری که میتونستم بکنم رو کردم : یه حلقه کردم دستم و توی دانشگاه گفتم نامزد کردم ... اما فایده ای نداشت ... پس خط موبایلم رو عوض کردم (هفته گذشته)... و در مورد احسان باید بگم که ... اون فقط و فقط یه دوسته ... بدون هیچ حسی ... اون من و مثل یه پسر میدونه ... و خوشبختانه یا بدبختانه ماه گذشته رفت خواستگاری ... و داره ازدواج میکنه ... من برای اون یه دوست پسرم نه دختر ... ... چه "ماه" بخونه چه نخونه ... اینا واقعیات زندگی من بود ... من دختر خراب نیستم ... من /"حذف شد"/ نیستم ... من هر جایی نیستم ... من کثافت نیستم ... پس خفه شین و به زندگی خودتون برسین ... ... .. .
یکی از دوستان لطف کردن و برام یه پیام گذاشتن ... اهل دعوا و مرافه نیستم ... اما خودتون قضاوت کنید ... جنبش سبز مال کیاست ؟؟؟ اینم کامنتشون : مدتها بود نیومده بودم به وبلاگت سر بزنم.حالا که اومدم دیدم تو هم سبز رنگ شدی من هیچی بهشون نمیگم ... ارزشش رو فکر میکنم نداره ... ولی ایشون راجع به من و حتی راجع به عشقم هم قضاوت کردن ... راجع به دستبند سبزم ... راجع به جنبش سبزم ... راجع به سبک زندگیم ... قضاوت با شما ... یه وقت فکر نکنید که به من بر خوردا ... اصلا ...
میدونم باورش سخته ... برای خودم هم سخت بود ...
اما باور کنید ... لپ تاپ من خورد شد ... ... امروز کنفرانس داشتم ... خیلی بیش از اندازه هم استرس داشتم ... پاور پوینت ساخته بودم و روی لپ تاپم بود ... کلی هم تمرین کرده بودم ... خیلی هم خونده بودم ... آخه دقیقا کسایی سره کلاس بودن که زیاد برام جالب نبود ... بزارین بگم کیا : ۱: اون پسری که ترم پیش بهم پیشنهاد داد و من گفتم نه ... همون که ارشد بود ... ۲: پسری که توی پست "شانس" نوشتم ازش خوشم میومد اما حلقه داشت ... ۳: یه پسره (اوه اوه اوه)... از این بدنسازیا که خیلی خیلی گنده میشن ... عاشق من شده ... یک هفته است که پدر من و در آورده ... یه دوست قاچاقچی شماره موبایل من و بهش فروخته ... اونم هی اس ام اس به طرف ما پرتاب میکنه ... ۴ : بچه های ورودی ۸۸ که خیلی هم زیادی بی جنبه بودن ... بی ادب ... بی کلاس ... ... چقدر پسر دور و بر من هست ... این همه عاشق دارم و نمیدونستم ... ... خلاصه نیم ساعت مونده به شروع کلاس ... لپ تاپ و در آوردم که یکی از روی پاورپوینت برای استاد رایت کنم ... که دیدم به به لپ تاپ خورد شده ... میگم بد شانسم نگو نه !!! میدونی یه طرف ال سی دی از خود لپ تاپ جدا شده ... کامل شکسته ... نمیدونم چرا ؟ آخه تمام مدت توی کیفم بود ... بالاخره زنگ زدم و توسط کمک های مردمی (داداشم) برام یه لپ تاپ آوردن دانشگاه ... خلاصه الان هم با لپ تاپ داداشم اومدم ... ... در کل کنفرانس با اعتماد به نفس عالی و خیلی خوب پیش رفت ... خیلی بهم تیکه انداختن ... اما منم خیلی جدی جوابشون رو دادم ... همه کف کرده بودن ... نمره کامل رو گرفتم ... ... دیشب تصمیم داشتم نرم سره کلاس واسه کنفرانس ... اما دوست قدیمی خیلی تشویقم کرد و بهم امید میداد که من خیلی خوب از عهدش بر میام ... دیشب دوبار زنگ زد دلداریم داد ... صبح ساعت ۸ دوباره زنگ زد که مطمئن شه دوباره پشیمون نشدم و میرم واسه کنفرانس ... و ۱۰ دقیقه قبل از کلاس کنفرانس دوباره زنگ زد و کلی بهم امید داد و قول گرفت که ۱۰۰٪ برم واسه کنفرانس ... و نفر دومی که بهم کمک کرد ... یکی از بست فرندها "محمد" ... مرسی "محمد" ... مرسی "دوست قدیمی" = "احسان" ... .. .
شت به این زندگی لعنتی !!!
بعضی وقتا فکر میکنم زیادی دیگه اسکولم ... الان ساعت 12:03 دقیقه شب است ... امروز تولد احسان ... (دوست قدیمی) ... 3 دقیقه است که وارد روز تولدش شدیم ... مثل آدمای خل سر ساعت 12 زنگ زدم بهش ... گوشی و که برداشت آهنگ تولدت مبارک و گذاشتم ... و تولدش رو تبریک گفتم ... بعد فهمیدم بیچاره خواب بوده ... بیدارش کردم ... فکر کنم اصلا نفهمید چی شده ، فقط تو خواب تشکر کرد ... ها ها ها ها ها ... چقدر من با حالم ... یکی نیست بگه آخه اسکول واسه چی بچه مردم و بیدار کردی ... ... .. . فکر کنم شناخت من بودم ... الان یه اس ام اس داد : مرسی جالب بود ...
مامان بعد از 5 ماه حالا برگشته ... خوشحالم که برگشته ... 5 روزه که برگشته ... جمعه بابا رفت فرودگاه دنبالشون ... با خاله با هم اومدن ... نمیدونم چرا این چند روز زیاد واق واق میکنم ... شبا که مسواک میزنم تیکه پارچه های پاچه ی دیگران و از لای دندونام در میارم ... دست خودم هم نیست اما خیلی عصبیم ... مامان زیادی داره بهم گیر میده ... قبلا که مامان نبود بابا زیاد بهم گیر نمیداد ... بیشتر رابطه روی اعتماد بود ... وقتی میگفتم دارم میرم بیرون هزار تا سوال نباید جواب میدادم ... وقتی میگفتم بابا امشب میرم بیرون ، بابا میگفت مواظب خودت باش و قبل از 9 خونه باش ... اما حالا ... نیم ساعت که از وقت کلاس دانشگاهم میگذره ... تلفنهای مامان شروع میشه ... کجایی ؟ با کی هستی ؟ کجا رفتی ؟ چرا دیر کردی ؟ کی کلاس داری ؟ تا کی دانشگاهی ؟ کجا میری ؟ با کی میری ؟ چرا میری ؟ چرا این مانتو رو میپوشی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ خب منم حرسم میگیره ... منم عصبی میشم ... دیشب وقتی بحثم شد ، به بابا نا خودآگاه گفتم : این 5 ماه مامانه من نبود ، نپرسید من اینجا چه غلطی دارم میکنم ، حالا این دو روز که برگشته شده مامانه من !!!! میدونم حرف خوبی نزدم ... اما به خدا عصبی بودم ... من معمولا توی عصبانیت سکوت میکنم تا کسی و از خودم نرنجونم ... اما این چند روز خیلی عصبی شدم و اصلا نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ...
از روی اعلامیه یه چند تایی کپی کردم ... و بین اساتید دانشگاهمون پخش کردم ... بعد از کلاس ... به دفتر یکی از استادام که رفتم ... وقتی اعلامیه رو از کیفم در آوردم و گذاشتم روی میزش و برای خداحافظی دستم رو آوردم بالا ... دستبند سبزم و که دید ... گفت : پرنده نکن دختر ... تروخدا مواظب خودت باش ... من عاشق این استادم هستم ... یه مرد خوب ... یه استاد خوب ... با شعور و فهم بالا ... الهی که من قربونش برم ... استاد دکتر "ر" خیلییییییییییییییییی دوست دارم ....
به جان خودم این دیگه از حده ظرفیت من خارج ... به خدا مغز من نمیکشه ... ... من وقتی با این پسر حرف میزنم دیوانه وار عوض میشم ... یه حس خوب ... یه حس عالی دارم ... میرم تو فضا ... چرا ؟ یعنی چرا ؟ اون میتونه در عرض یک دقیقه من و در حد مرگ عصبانی کنه ... و میتونه در عرض یک دقیقه من و خوشحال کنه که بال در بیارم ... چرا ؟ چرا این آدم برای من این حالتیه ؟؟؟؟ تا حالا کسی نبوده که اینطوری باشه برام ... این دیگه چه موجودیه ... چرا اون من و نمیخواد ؟؟؟ چرا پیشم نمیاد ؟؟؟ ... اه ... شت ... اعصابم ریخته بهم ... لعنت به تو دوست قدیمی ... چرا حالا که من داغونم باید بیای که داغون ترم کنی ... توی اون روحت ... اینقدر عصبانیم که میترسم به فحش های رکیک برسم ... ...
گرفتست ... خودم ... دلم ... حالم ... ... هه ... ... مثل یه بازی میمونه ... هی تکرار میشه ... اما نتیجه اش همون قبلیه ... فقط منم که این میون هدر میرم ... ... .. .
هه ...(تاسف) ها ها ها ها ... نمیدونم عصبانیم یا دارم میخندم ... ضایع شدم یا ضایع شده ... 20 دقیقه پیش : دوست قدیمی زنگ زد : پــــــــــــــــــــرنده ... این داره من و دیوانه میکنه ... من طاقتش رو ندارم ... خونه ام رو بهم ریخته ... میتونم بیارمش برات ... ... و 20 دقیقه بعد ... دم در خونه ما ... سگ با تمام وسایلش توی بغل من بود ... ... بابا گفت : پسرم اگه یه کمی صبر میکردی بهت عادت میکرد ... گفت : آخه صبرم کم بود که هنوز مجردم ... بابا گفت : آخه این از مادرش جدا شده که صدا میده ... گفت : منم از مامانم جدا شدم اما به خدا این کارها رو نکردم ... و من فقط بهش نگاه میکردم و نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم ... ... معذرت خواهی کرد که هدیه رو پس داده ... ... تازه میفهمم من و خانواده ام خیلی صبوریم که 2 تا سگ و یه آکواریوم 3 متری پر از ماهی رو نگهداری میکنیم ... چه برسه که حالا شدن 8 تا سگ ... (آخه سگام نی نی دار شدن) ... خانوادگی با حیوانات میونه ی خوبی داریم ... این سگ بهانه ای بود برای دیدار مجدد ما ... دیگه بهانه ای نیست ...
یه دوست قدیمی ... دوباره سرو کله اش توی زندگیم پیدا شده ... شنبه تولدشه ... یه توله سگ 2.5 ماهه تریر بهش هدیه دادم ... خیلی خوشکل بود ... امروز زنگ زده بود شاکی بود که خونه رو به گند کشیده ... کلی خندیدم ... میگفت : فقط 5 دقیقه فرصت داری تا متقاعدم کنی که نگهش دارم !!! منم راضیش کردم ... فکرم رو مشغول کرده ... دیگه کمتر به "ماه" فکر میکنم ... یعنی سعی کردم که بزارمش یه گوشه قلبم و نرم سراغش ... دوست قدیمی اومد با هم رفتیم دامپزشکی ... کلی خرید کردیم برای سگ ... و خلاصه دیشب کلی خندیدیم و خوش گذشت ... یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین شبها توی این چند وقت گذشته ... میدونی توی این چند وقت اینقدر نخندیده بودم ... باهاش که هستم فقط میخندم ... باهاش بهم خوش میگذره ... باهاش حس خوبی دارم ... ... 8 سال پیش با این دوست آشنا شدم ... اولین بار ... یکسال بود با هم چت میکردیم ... ولی حتی اسم واقعی همدیگر و نمیدونستیم و همدیگر و ندیده بودیم ... خودمون رو برای اون یکی توصیف کرده بودیم ... اون خودش رو یه آدم زشت توصیف کرده بود و من دیگه بدتر ... تا اینکه زلزله ی بم شد ... و به بهانه زلزله قرار گذاشتیم بریم دیدن زلزله زدگان ... برعکس چیزی که گفته بود ... خیلی خوشکل بود ... این جریان ماله 8 ساله پیش ... توی این 8 سال تا امروز ما 5 بار همدیگه رو دیدیم ... که 3 بارش مال قبل از "ماه" و 2 بار دیگه هم این چند روز بود که برای سگ همدیگه رو دیدیم ... ... خلاصه اینکه چقدر بده از یکی خوشت بیاد اما اون از تو خوشش نیاد ... اون دنبال یه آدم خوشکل مثل خودشه ... خب منم که خوشکل نیستم ... خلاصه این هدیه به مرام 8 سال رفاقت بود ... وقتی اومده بود دم خونه دنبال من و سگ ... بابا اومد دم در و حال و احوال کردن ... بعد بابا پرسید : این کی بود بابا ؟؟؟؟ گفتم : ا بابا ... احسان بود دیگه ... بابا گفت : خب این و که فهمیدم ... کی هست ؟؟ گفتم : دوستمه بابا ... 8 ساله که دوستیم ... بابا گفت : چرا من تا حالا ندیده بودم این دوستت رو ؟؟؟... گفتم : چون خودمم زیاد ندیدمش ... ولی مامان میشناسدش ... ... .. . یه پیشنهاداتی به ما شد ... و با مشورت دوستان جواب رد به این (نمیدونم امر خیر یا شر ) دادیم ... با تشکر از دوستان مشاور ... پشیمان نیستیم ... دستتان هم درد نکند ... .... امروز در اتوبوس دانشگاه ... پسری پرسید : دست بند سبزت نذره ؟؟؟ گفتم : نه ... جنبش سبزه ... گفت : میشه به منم بدی ؟؟؟ و اعلامیه ای در آورد و داد به من ... توی دلم گفتم بچه های دانشگاه ما هم راه افتادن و اعلامیه پخش میکنن ... و روبان سبزی که حدودا 6 دور دوره دستم بسته بودم رو باز کردم و یه تیکه اش رو چیدم دادم به اون پسر ... ... خلاصه هنوز به این دست بند سبز و جنبش سبز پایداریم ... گرچه هر روز با چشم غره های حراست دانشگاه از درب ورودی دانشگاه عبور میکنیم ... ... اما میمانیم تا پاییز نیز سبز شود ...
be in migan daneshgah o kelas . . . farnaz dare toye goshi victoria mibine (samte chap man) noshin kenaresh dare chort mizane o bluthooth bazi , sara (samte raste man)dare mp3 gosh mide o sms . . . manam ke ba gooshi to internetam . . . ostad ham dare dars mide , hoselam sar rafte , in term ziad hes o hale dars o kelas o nadaram . khoda be dadam berese .
باز یه آهنگ حس گیر دیگه ...
قشنگ ... اما حسش مثل اون قبلی نیست ... اما دوسش دارم ... ... ... ... محمد ببین اینا چطورن ؟؟؟؟ ...
چرا اینطوری شدم .... مبهوت و ماتم ... تمام زندگیم و ازم گرفته ... ولی بی وفایی هاش یادم نرفته ... من میگم همش خیاله ... دنیا بی وفا شده ... ... اون میگه دوسم داره ... آه یه غریبه ... ولی باور ندارم برام عجیبه ... ... .. .
میدونی ، من هیشوقت شانس نداشتم ... میتونم ثابت کنم ... ... هفته پیش که یه سر رفتم دانشگاه ... دانشجوی جدید ارشد رشته خودمون رو دیدم که پیشنیاز خورده بود و با من کلاس داشت ... و نمیدونم چرا عجیب از این آدم خوشم اومد ... حداقل از ظاهری ... امروز که رفتم کلاس دوباره 2 تا از کلاسهاش با من بود ... و باز بیشتر جذب این آقا شدیم ... اما کلاس دوم به طرز ناراحت کننده ای متوجه شدیم که حلقه در دست چپ دارد ... ... امروز پدر به حسابهای بانکی سری زدند ... خواهر در 2 سال متفاوت 85 و 87 در بانک مبلغی برنده شده ... ولی من فکر کنم بدهکار بانک هم شده باشم ... ... در ترم های گذشته گرفتن 5 درس عملی کاری شدنی بود با استفاده از نامه نگاری اداری ... این ترم که من خواستم بگیرم حتی معاون دانشگاه هم بهم نامه داد ... اما درسها همه تداخل ساعتی دارند و بیش از 4 درس عملی نتوانستم بگیرم ... ... بازم بگم یا ثابت شد ؟ ... ... .. .
|
About![]()
این وبلاگ فقط یه وبلاگ شخصی ... Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
"تو بگو عزیزم"!!! |