|
شنیدین میگن در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نه ... حکایت دانشجویان دانشگاه ما و رشته ی ما شده ... ... ایستکی که بدون هیچ قصدی ته کلاس جلوی پای مستر ایستک شکست ... شده سوژه ای برای بچه های کلاس ... مستر ایستک ورودی 87 و من ورودی 86 ... گروهمون با هم فرق داره ... این جریان شده سوژه گروه اونا برای من ... جالب اینجاست به گوشم رسیده که گفتن : دختره میخواسته با شیشه استک بزنه تو سره پسره که جا خالی داده و خورده زمین شکسته ... چه جالب ... من میخواستم با شیشه ایستک بزنمش ... یعنی اینقدر وحشی ام آیا ؟؟؟؟؟ ... به هر حال میدونم دخترای کلاسشون از کل کل کردن ها و اتفاقاتی که بین پسر گروه اونا با من افتاد زیاد خوشحال نیستن ... از نگاه های عصبی و گاهی نفرت انگیزشون میتونم حس کنم که فکر میکنن من دارم پسر گروه و همکلاسیشون رو ازشون میدزدم ... خب مهم نیست ... بیخیال ... اهمیت نداره ... ... .................. مستر ایستک بعد از اون جریان اعترافاتی کرد ... آخه اون روز خیلی التماس میکرد که با خانواده تماس نگیرن ... و من دوست نداشتم التماس کردن اون رو جلوی اون کثافتها ببینم ... واسه همین وقتی آقاهه گفت : شما خانوادتون خبر دارن ؟ ما میتونیم باهاشون تماس بگیریم ؟ خیلی محکم و قاطعانه گفتم : بله ، ما هم کلاسی هستیم و خانواده خبر دارن ... فکر میکرد من الان جا میزنم .گفت : خوبه . پس تماس میگیریم ... کی میتونه بیاد دنبالت ؟ ... من : داداشم میاد دنبالم ... پدر سره کار هستن و مادر هم سره کار هستن ... گفت : برادرت چند سالشه ؟ ... من : 28 سال ... و مستر ایستک بود که با چهره ای خیلی مظلوم و التماس گونه من و نگاه میکرد ... و من خودم مثل "...." ترسیده بودم اما سعی میکردم خودم و خیلی جدی و محکم نگه دارم و اون رو هم دلداری بدم ... .................................... بعد از جریان بهش گفتم : چرا التماسشون کردی .... اونا عاشق همینن که التماسشون کنی ... لذت میبرن که التماسشون کنی ... گفت : میدونم ... اما اگر لازم میشد به پاشون هم میوفتادم تا با خانواده تو تماس نگیرن ... من پسرم اما تو دختری و برای تو بد میشد ... میدونم شخصیتم و غرورم رو گذاشتم زیر پا و التماس کردم ... میدونم جلوی تو خورد شدم ... اما می ارزید ... ...................... به این حرفا میشه از 2 تا دید نگاه کرد : 1 . مستر ایستک واقعا حاضره به خاطر من اینکارها رو بکنه ... (بعیده) 2 . مستر ایستک برای زدن مخ من حاضره این حرف ها رو بزنه ... به نظر شما کدوم یکی ؟؟؟؟؟ آی دونت نو ... .................. بعدا نوشت : یکی از استادان ما (استادی الاغ حالا که دلش میخواد) ... فردا 16 آذر برای ما ساعت 10 صبح امتحان گذاشته ... یعنی من نمیتونم برم خیابان ... اما حالا که اینطور شد ... من دستبند سبزم رو دوباره به دست خواهم کرد و با دستبند سبز به دانشگاه و امتحان خواهم رفت ... خدا سبز است و با ما ... ...
امروز جراحی داشتم ... جراحی سرپایی ... 2 جمعه پیش وقتی رفتیم کوه ... توی کوه نمیدونم تیغ بود ، تیکه سنگ بود .. چی بود ... رفت توی دستم ... سعی کردم توی کوه با چاقو درش بیارم و فکر کردم دیگه در اومده ... اما مثله اینکه نصفشون توی دستم تشریف داشتن ... جای زخمش بسته شد و دیدم دستم سفت شد و ورم کرد و تب کرد و عفونت شدید ... دیگه اینقدر درد میکرد و ورم داشت که نمیتونستم بنویسم و کاری انجام بدم ... تحملش سخت بود ... مخصوصا که حالا امتحانات میان ترم ... و احتیاج به دست راستم داشتم ... رفتم دکتر ، گفت باید دستت رو باز کنیم ... عکس گرفتم اما توی عکس نشون نداد ... خلاصه امروز رفتم جراحی ... فکر کن ... نشسته بودم میدیدم که داره با دستم چیکار میکنه ... دستم رو سوزوند ... یه تیکه گوشت و پوستی که چرک داشت و ورم کرده بود رو کلا درآورد تا رسید به گوشت سالم و قرمز دستم ... الان کامل میشه گوشت قرمز رو دید ... خیلی باحاله ... ... .. . دیروز روزی بود پر از استرس ... پر از خنده ... پر از اعصاب خوردی ... پر از التماس اون ... پر از قُد بازی و مغرور بازی من ... پر از ترس ... پر از انتظار ... و پر از خاطره ... شاید حق با "محمد" باشه ... آقای ایستک میخواد یه کارایی بکنه ... اما نمیخوام زیاد از جو یه دوستی ساده یا همکلاسی دانشگاهی خارج بشیم ... من نمیتونم ... دیروز گفت میخوام سوپرایزت کنم ... یه مکان سوپرایزناک ... میای باهام ؟ رفتم باهاش ... بردم باغ رضوان ... سر مزار پدرش ... من و به پدرش معرفی کرد ... نشستم سر قبر ... به عکس نگاه کردم ... کمی به قبر ... و بلند شدم و گفتم : شرمندم بلد نیستم فاتحه بخونم ... گفت : بیا من میخونم تو تکرار کن ... گفنم : نه ترجیح میدم فارسی بگم ... خدا پدرت رو بیامرزه ... پرسیدم چی شد ؟ چطوری اتفاق افتاد ؟؟؟ و برام تعریف کرد ... کمپوت داشتم ... از توی کیفم در آوردم با 3 تا قاشق ... یکی من ... یکی اون ... و یکی پدرش ... ... از سر قبر بلند شدیم ... به طرف ماشین ... در ماشین و باز کردیم که بشینیم ، که موتور حراست ایستاد جلوی ماشین ... گرفتنمون ... باور میکنید ؟؟؟؟ ما رو به خاطر اینکه نا محرم بودیم و اومده بودیم سره مزار گرفتن ... بردنمون ... ... گفتن یا حراست دانشگاه باید بیاد دنبالتون ... یا پدر مادرتون ... یا میریم مفاسد ... هر چی من میگفتم بابا ما همکلاسی هستیم فقط همین ... اصرار داشت که دوست پسر دوست دخترید ... از اون اصرار که تایید کنم دوستیم و از من انکار که ما فقط همکلاسی هستیم ... ... خلاصه یه یکی دو ساعتی نگهمون داشتن ... اون التماس که با خانواده من تماس نگیرن ... واسه ی من نگران بود ... واسه ی خانوادم ... و من خیلی قد و مغرورانه جوابشون رو میدادم ... و به هیچ عنوان کوتاه نمیومدم ... و حتی حاضر نمیشدم معذرت بخوام و میگفتم من کاره اشتباهی نکردم ... پرسید پدرت کیه و چیکارست ؟؟ ... جواب دادم ... یه کمی جا زدن و به فکر فرو رفتن ... و به هم یه نگاهی انداختن ... بعد من و با تاکسی تلفنی فرستادن دانشگاه و اون رو نگه داشتن ... بعد از یه ربع اون رو هم ول کرده بودن ... ... بعد از این اتفاق کلی هرس خوردم ... کلی اعصابم خورد شد ... و در عین حال کلی خندیدم ... ساعت 3 رسیدم دانشگاه و ساعت 4 یکی از مهم ترین امتحانای ترم رو داشتم ... با چه اضطراب و استرسی رفتم سره جلسه ... جای درس فقط حرفای اون آدما توی ذهنم بود و اتفاقاتی که افتاده بود ... و ترسی که من و تا دم قبر میبرد که نکنه به خانوادم یا دانشگاه زنگ بزنن ... ... توی دانشگاه که دیدمش بهش گفتم واقعا سوپرایز قشنگی برام داشتی ... مرسی ... و گفت : باور کن چیزی برای گفتن ندارم جز "شرمندم" و "اشتباه از من بود" ... ... و در آخر روز بیاد ماندنی بود ... خدایا شکرت ... خیلی دوستت دارم که نذاشتی آبروم بره پیش خانواده و دانشگاه ... آی لاو یوووووو مای گاد ... ... ... ... ... ... ... ... بعدا نوشت : راستش "رهگذر" توی کامنت ها یادم آورد که این و بگم ... من اون و اصلا سرزنش نکردم برای اتفاقی که افتاد ... اون رو مقصر ندونستم ... چون میدونستم خیلی ناراحت برای اتفاقی که افتاده ... بهش گفتم بعد از کلاسش بمونه تا امتحان منم تموم بشه ... میخوام ببینمش ... اینقدر خوشحال و شاد ظاهر شدم که باور نمیکرد ... ازش کلی تشکر کردم برای سوپرایزش و اینکه واقعا سوپرایز معرکه ای بود دیدن پدرش ... تعجب کرده بود ... میگفت وای تو چه روحیه ای داری دختر ... تو دیوونه ای ... و شام که نمیشه گفت ... صبحانه نهار شام رو با هم خوردیم ... چون هر دو صبحانه نخورده بودیم ، ظهر گرفتنمون هر دو نهار نخورده بودیم و حالا شام ... ساعت 6:50 شام خوردیم ...
نمیتونم زیاد بنویسم ...
اون خوبه ... خیلی خوبه ... اینقدر خوب که میدونم میتونه یه "ماه" جدید بسازه ... اما ... نمیتونم ... نمیتونم یه "ماه" دوباره بسازم ... شنیدین میگن مار گزیده از ریسمان سیاه وسفید میترسه ... شده من ... ... احساس میکنم بهتره پرنده بمونم ... پرنده ی واقعی به خوبی و دوست داشتنی پرنده ی مجازی نیست ... پس بیا مجازی باشیم ...
میترسم ... از دلبستگی دوباره ... از بودن دوباره ... میترسم ... از دور بودن دوباره ... از نبودن دوباره ... ... هنوز گیج میزنم ... و بیشتر از خودم ، نگران اون هستم ... بیشتر از خودم برای اون فکر میکنم ... ...
دیروز برای ناهار یه کیک و ایستک گلابی گرفتم ... کلاس اول که تموم شد ... کلاس بعدیم توی کلاس بغلی تشکیل میشد ... ساعت بین دو کلاس رو توی همین کلاس نشسته بودم و با لپ تاپ کار میکردم تا به اینترنت وصل بشم ... (که نشد) بچه هایی که توی این کلاس درس داشتن کم کم دیگه اومدن توی کلاس ... نزدیک اومدن استاد بود ... بلند شدم و داشتم وسایلم رو جمع میکردم که برم ... یکی از پسرا اومده بود روی شوفاژ بغلی من نشسته بود ... همینطور که وسایلم رو جمع میکردم پام خورد به شیشه ایستک که گذاشته بودم روی زمین ... اومدم برش دارم که دیدم کیف لپ تاپ داره میوفته ... اومدم هم کیف و بگیرم هم ایستک و بزارم روی میز که دستم گیر کرد به میز و شیشه خورد جلوی پای اون پسره زمین و مثل بمب ترکید ... تا سرم و بلند کردم دیدم یه جمعیت 60 نفری کلاس برگشتن و دارن من و اون پسر رو نگاه میکنن ... و اون پسر دستش رو با انگشت اشاره گرفته به سمت من و شونه هاش و میندازه بالا ... شیشه ها رو جمع کردم ریختم آشغالی و از کلاس رفتم ... امروز ... توی راهرو دم کلاسم روی شوفاژ نشسته بودم و توی عالم خودم داشتم استک هلو میخوردم ... سرم روی زمین بود و داشتم کفشای خودم و نگاه میکردم ... که دیدم یه جفت کفش دیگه جلوم ایستاده ... سرم و که آوردم بالا دیدم پسره دیروزیه ... با فاصله ی یک وجب من ایستاده بود ... گفت : میخوام بزنم توی گوشت ... من : بلهههههههههه ؟ گفت : دست و پا چلفتی واسه چی دیروز ایستک و شکستی ... آبروی من و بردی ... تابلوم کردی ... من : به شما چه ربطی داشت ؟؟؟ چیش به شما رسید ؟؟؟ همه فهمیدن من شکستم ... یه کم من من کرد و گفت : خب من ترسیدم ... ترسوندیم ... خلاصه سرش و انداخت پایین و رفت ... از بچه های کلاس ما هیشکی نیومده بود ... تمام بچه های کلاس اونا توی راهرو گروه گروه وایساده بودن ... اونم یه 2-3 متر اونور تر از من با دوستاش دوره هم ایستاده بودن ... رو به من ... طوری که من و میدید ... و دوستاش پشت به من بودن ... ایستک که تموم شد ... شیشه خالی و گرفتم بالا که یعنی میخوام بندازمش زمین ... داشت نگام میکرد ... با چشاش و ابروهاش گفت نه ... اما من هنوز دستم بالا بود ... با جدیت تمام ... یهو بلند گفت : جراتشو داری بنداز ... فقط نگاهش کردم و هنوز دستم بالا بود ... گفت : ده بندازش اگه جرات داری ... و من با قاطعیت شیشه استک رو ول کردم روی زمین ... شیشه خورد زمین ... صدای بدی داد ... اما شانسم نشکست ... همه ی بچه های توی راهرو برگشتن که ببینن چی شده ... که پسره سرش رو گرفت توی دستاش و گفت : واااااااااای خدا ضایع شدم ... خداییش کم آوردم ... باااااابا کم آوردم ... اه ... و سرش و انداخت پایین و رفت کلاسش ... ... بعد اومد بهم گفت : خیلییییییییییی کله خری دختر ... فکر نمیکردم بندازیش ... ... .. .
امروز هم رفتیم کوه ... عجب کوهی ... کوه پر از دنگ و فنگ ... از اولی که سوار اتوبوس شدیم راه بیوفتیم ام پی 3 رو گذاشتم توی گوشم و برای خودم روی بوفه نشستم ... چشمام و بستم و رفتم تو فکرای خودم ... رسیدیم کوه ... یه کمی راه رفتیم و یه جایی برای صبحانه توقف کردیم ... بعد استاد بچه ها رو به ترتیب قوی و ضعیف تقسیم کرد توی صف ... و گفت پرنده جلو میره (سرقدم) ... و خودم هم آخر (ته قدم) ... خلاصه راه افتادیم توی کوه ... سنگ نوردی کردیم ... صخره نوردی کردیم ... از خیلی جاهای سخت با شیب و دره های ناجور گذشتیم ... و تمام مسیر ایستادم و دست خیلی ها رو گرفتم و کشیدم بالا ... پشت پای خیلی ها رو گرفتم تا نیوفتن ... تا رسیدیم به یه جای کوه که دیگه صخره نبود ... پیاده روی بود ... بچه ها همه غر که بسه ... دیگه بیشتر نریم ... اما تازه ساعت 11:20 دقیقه بود ... واسه ناهار زود بود ... استاد به من گفت تا جایی میری که بتونی اونور کوه رو ببینی ... تقریبا یه نیم دور ، دوره کوه میزدیم ... داشتیم میرفتیم و من جلو بودم ... هی غر زدن هی غر زدن ... تا اینکه یه جا توقف کردم که بقیه که عقب موندن برسن و کمی هم برای بچه ها استراحت باشه ... نشسته بودیم و من یه گوشم ام پی تری بود و یه گوشم آزاد ... تا بقیه رسیدن ، دیگه جا برای نشستن نبود ... پس من با گروهی بلند شدیم که بریم بالاتر تا جا برای افراد جدید باز بشه ... تا بلند شدم که راه بیوفتم یهو دیدم سیل فحش و بد و بیراه بود که سرازیر شد ... و چون استادی هم در کار نبود و استاد عقب بود ... هر چی که دلشون خواست باره من کردن ... منم فقط نگاه کردم ... فقط شنیدم و نگاه کردم ... سکوت ... ام پی 3 رو گذاشتم گوشم ... روم رو برگردوندم و راه افتادم آروم ... و اشک های من بود که مثل بارون میبارید ... در سکوت فقط اشکام میومد ... پشت به بقیه گروه ... دست خودم نبود ... دلم نمیخواست ادای آدمای سوسول رو در بیارم ... اما فقط گریه میکردم ... نمیدونم از چی گریه میکردم ... از حرفای زشتی که بهم زدن ؟؟؟ از توهین هایی که بهم کردن ؟؟؟ از فحشایی که بهم دادن ؟؟؟ یا از جای دیگه ناراحت بودم و حرفای اونا برام تلنگری بود ... نمیدونم ... ... بچه ها همون جا نشستن و گفتن دیگه نمیتونن بیان بالا ... و تا اینجا هم که اومدیم بالا تقصیر من بوده ... یکی نیست بگه به من چه ... استاد تعیین میکنه تا کجا بریم ، من فقط راه رو انتخاب میکردم و جلو میرفتم ... استاد که رسید ... من و که دید و جریان رو از چند تا پرسید ... عصبانی شد ... خودش افتاد جلو و تا همونجایی که به من گفته بود اما بچه ها غر میزدن ، همه رو پیاده برد ... خلاصه تا دلم خواست گریه کردم و بقیه کوه به سکوت کامل من و قهر من با بقیه گذشت ... برای ناهار که نشستیم ... برای خودم جدا نشستم ... آتیش درست کردم ... غذا رو گرم کردم و جاتون خالی زدیم تو رگ ... آتیش که درست میکردم ... موبایلم توی جیبم بود ... خم که شده بودم افتاده بود توی آتیش ... داشتم تیغ مینداختم توی آتیش که دیدم به به ، یه p990i توی آتیشه ... خلاصه موبایلم هم کمی پخت ... شد p990i ذغالی ... برای برگشت به استاد گفتم و به جای سر قدم ، ته قدم شدم ...حال و حوصله ی غر نداشتم ... جالب اینجاست اون کسی که با صدای بلند بهم فحش داد ... برای برگشت افتاد جلوی صف ... رسیدیم به جایی دیدم نشسته و همه دارن میرن ... خب چون ته قدم بودم باید صبر میکردم تا همه برن و آخر باشم ... خانوم پاشون پیچ خورده بود ... مجبور شدم به خاطرش وایسم تا بهتر بشه و بتونه ادامه بده ... و بقیه رفتن ... روش نمیشد نگاهم کنه ... همه گذاشتنش و رفتن ... اما من موندم براش ... خلاصه ... کوه همش با دعوا و مرافه گذشت ... 3 تا از بچه ها از صخره های برگشت میترسیدن ... از ارتفاع میترسیدن ... گریه میکردن ... نمیتونستن بیان پایین ... یکی نشسته بود دعا میخوند ... یکی نشسته بود میگفت من نمیام حتی اگه شب بشه ، بگین هلیکوپتر بیاد دنبالم ... یکی داشت توبه میکرد که ممکن بمیره ... یکی میگفت خدایا اگه زنده برسم پایین از این به بعد همه ی نمازهام رو میخونم ... اشک میریختن و از صخره ها میومدن پایین ... ... مزخرف بود ... کوهنوردی مزخرفی بود ... ... .. هی تو ... تو که همش میومدی توی ذهنم ... تو که دلم میخواست باشی تا با هم بریم بالای کوه ... تو که خودت میدونی با توام ... تو که اس ام اس دادی تو خوش باشی ما هم خوشیم ... حالا فهمیدی بهم خوش گذشت یا نه ؟؟؟؟؟ ... به نظر تو خوش گذشته ؟؟؟؟ ... ... خستم ... خیلی خسته ...
خود تحویل گیری در این حد ... ظهر فقط من بودم و داداشم و نامزدش ... اما تا دلت بخواد سفره ی رنگین چیدیم واسه خودمون ... ته چین مرغ با شیوید پلو (اختراع نامزد داداش) ... سوپ برای پیش غذا ... سالاد ... ماست و خیار ... ماست و نعناع ... نوشابه ... دوغ ... ایستک ... آلوورا ... کلیا برای خودمون 3 تا میز چیدیم و کلی تشریفات بازی ... ... بابا و مامان رفتن مسافرت ... شهر "ماه" ... تولد نوه ی اولشون ... تولد بچه خواهرم ... امشب براش تولد گرفتن ... تمام فامیل رو دعوت کردن ... حتی برادر "ماه" هم توی مجلس هست ... خیلی دلم میخواست الان اونجا میبودم ... توی مهمونی ... بزن و برقص ... 4 سالش تمام میشه ... دلم براش ضعف رفت ... ... میدونی ... من بعضی وقتها اسکول میشم ... واسه همین پا شدم ... لباس مجلسی کوتاه جدیدی که خریده بودم پوشیدم ... چکمه های مشکی طرح دارم رو پوشیدم ... موهام رو کشیدم و بستم بالا ... و یه کمی پفش دادم ... آرایش کردم ... حسابی تیپ زدم ... زنگ زدم به بابا ... من : بابا مهمونی شروع شده ؟؟؟ بابا داد میزد به خاطر صدای آهنگ : نه بابا هنوز نیومدن ... فقط عمو کوچیکه اومده با خانواده ... من : ااااا پس کی میان ؟ کی شروع میشه ؟ بابا : دیگه 8 میان بابا ... من : گوشی و میدین به اون پدر سوخته ی متولد ؟؟؟ اما پدر سوخته ی متولد اینقدر محو تماشای بادکنک و تزئینات تولدشه که گوشی و نمیگیره با خاله پرنده حرف بزنه ... پدر سوخته به من میگه : الان کار دارم نمیتونم حرف بزنم ... ... خلاصه ما هم اینجا با 800 کیلومتر فاصله اماده نشستیم برای ساعت 8 شدن و اومدن مهمونا ... جاتون خالی پی ام سی یه آهنگ شاد توپ گذاشت ... منم بلند کردم و رقصیدم جلوی آینه ... و داداشم و نامزدش که هی میگفتن ... این و ببین واقعا کم داره بیچاره ... و من که انگار توی مهمونی هستم ... با میوه از خودم پذیرایی میکنم و میرقصم و شادی میکنم ... و اونا مثل یه آدم منگل به من نگاه میکنن ... ... پدر سوخته ی 4 ساله خیلی دوستت دارم و دلم برات تنگ شده ... تولدت مبارک ... ... دلم میخواست الان اونجا میبودم ... اما تصمیم گرفتم دیگه نرم شهر "ماه" ... ... .. .
دلم گرفته ... باور کن خیلی گرفته ... میخوام بشینم زار زار گریه کنم ... مامان و بابا رفتن مسافرت ... ... من شدم معتمد محل ... این یعنی چی ؟ این یعنی خوبه یا بد ؟؟؟؟ پس چرا دل من گرفته ... هر وقت یه مسافرتی چیزی پیش میاد ... که قرار باشه اونا برن ... میان سراغ من ... بین 4 تا فرزند میان سراغ من ... مامان وقتی داره برای خداحافظی بوسم میکنه آروم میگه : پرنده عزیزم ... فلان دفتر حساب من فلان جاست اینقدر پول توشه ... فلان حسابم رو فلان کار کردم ... و فلان سند فلان جاست ... یا مثلا میگه : وای ای کاش حساب هام رو دو امضا کرده بودم تا به نام تو هم باشه میتونستی اگر اتفاقی افتاد راحت برداشت کنی ... حالا طوری نیست اگر خدا رو شکر اتفاقی نیوفتاد و برگشتیم حساب رو به نام تو هم میکنم ... بابا دم رفتن میگه : پرنده بابا توی فلان کمد من اینقدر پول هست ... توی فلان گاوصندوق اینقدر ... اگر اتفاقی افتاد برو بردار ... اگر احتیاج به پول پیدا شد توی این چند روز برو برداشت کن ... ... و من هی میگم : ااااا مامان ... بابا ... چرا خودتون رو لوس میکنید ... 3 روز دارین میرین مسافرت ... برید دیگه ... اینا احتیاجی نیست ... ... و باز پیش خودم میگم ... چرا من ؟؟؟؟ ... چرا برادرم یا خواهرام نه ... خوشحالم که مورد اعتمادشون هستم ... اما هر بار که اینا رو میگن ... دلم میگیره ... اه شت ... ... .. . عید داره برام خواستگار میاد ... تا عید بهم فرصت فکر کردن دادن ... البته قبلش باید خبر بدم ... دیشب ازم پرسید با من ازدواج میکنی ؟؟؟؟ و من باز در جواب این سوال موندم ... و هزاران فکر که به مغز من هجوم آوردن ... و ترس از زندگی با یک مرد ... ترس از ازدواج ... ترس از دور بودن از خانواده ... ترس از ازدواج و زندگی با یه مرد توی یه کشور غریبه ... ترس از ترک ایران ... نمیدونم چرا اسم ازدواج که میاد وحشت میکنم ... میترسم ... به هر حال اون عید میاد ایران که با خانواده من حرف بزنه ... دیشب به بابا گفتم ... گفت : طوری نیست بابا ... بزار بیاد ببینیم چی میشه ... شاید پسر خوبی بود ... ... دو تا خواستگار از خارج از ایران داشتم ... یکیشون اومد و توی هتل قرار گذاشتیم ... من نپسندیدم ...اون موقع فقط "ماه" توی مغز من تاب میخورد ...گفتم : نه ... و اون رفت ... یه مدت هنوز بود ... اما بعد گفتم کس دیگه به نام "ماه" رو دوست دارم و اون دیگه رفت ... و امسال شهریور اومد ایران و با یه دختر ایرانی دیگه ازدواج کرد ... و عکسهای عروسی رو برام فرستاد ... و من پیام تبریک و خوشبختی براش فرستادم ... ... این یکی یه بار اومد ... اما مغزم و دلم اون موقع واسه "ماه" بود و اجازه ندادم بیان صحبت کنم ... جواب رد دادم ... و بدون دیدن من برگشت به کشورش ... حالا دوباره میخواد بیاد ... اما با این تفاوت که اینبار همه چی در مورد من و "ماه" رو میدونه .... اما بازم میگه من تو رو میخوام ... و میخواد دوباره بیاد ایران ... ... .. . هیچ چیز آروم نیست ... این آهنگ لعنتی همش داره دروغ میخونه ...
میدونی چیه ؟؟؟؟ اصلا من زاییده شدم برای گند زدن ... گند زدن به خودم و شخصیتم و زندگیم ... نپرسین چی شده ... چون اعصاب مصاب ندارم از دسته خودم و کارای خودم ... اه ... نمیدونم چرا من آدم نمیشم ... چرا کارام برام تجربه نمیشه ... آخه اینم شد سوال ... اصلا به تو چه که اونا اهل بولینگ هستن یا نه ... مگه تو فوضولی ... احمق ...
واااااااااااااااااااااااااااای خدای من ... این حس لعنتی هنوز با منه ... یه حس فوق العاده خوب ... یه حس فراتر از واقعیت ... نمیدونم چه جوری باید توصیف کنم ... ولی انگار روی ابرا هستم ... اصلا نمیدونم چرا یه خواب میتونه اینقدر حس خوب به من القا کنه ... دیشب یه خواب دیدم ... یه خواب خیلی عجیب ولی پر از حس خوب ... آدمای توی خواب آدمای خاصی نبودن ... یعنی میخوام بگم "ماه" توی خوابم نبود ... ولی معرکه بود حسای قشنگ توی این خواب ... از صبح تا حالا هنوز درگیر توی خوابم ... امروز کلا سره کلاسها هم توی ابرا بودم ... دوستام چند بار بهم تذکر دادن که حواسم توی کلاس نیست ... مثل مات و مبهوت ها خیره میشدم به یه جا ... توی اتوبوس خودم برای خودم یهو میزدم زیره خنده ... د بخند ... الکی خوشحال بودم ... باور کن مردم فکر میکردن من خلم ... توی راه برگشت از دانشگاه توی کوچه با آهنگی که توی گوشم بود رقصیدم ... وسط کوچه خوندم و رقصیدم ... ... یه چیز خیلی جالب ... توی خواب شخصیتی رو دیدم ... که البته اول ندیدم ولی بعد دیدم ... که حس فوق العاده ای به من میداد ... از صبح فکرم مشغول بود که این شخصیت قیافش برای من آشناست ... اما نمیدونم کجا دیدمش و کی هست ... تا اینکه فهمیدم همچین آدمی رو توی دانشگاه دیدم ... توی دانشکده معماری و زبان ... امروز دوباره به همون دانشکده رفتم ... درست فکر میکردم ... اون آدم اونجا بود ... اون آدم توی خواب واقعیت داشت ... وقتی دیدمش فقط کم مونده بود بپرم و بغلش کنم ... اما حیف که اون جریان خواب من رو و حس خوب من رو نمیدونست ... و اگر این کار و میکردم ، مطمئنن فکر میکرد من خل و احیانا دیوانه و عقب مونده هستم ... عجب دختر بدی شدم من ... خجالت بکش پرنده ... ... نمیدونم چرا دوست دارم یه نفر از یه جا پیدا بشه و عاشقم بشه و عاشقش بشم کسی که اصلا حتی به اندازه سره سوزنی هم راجع به اون آدم فکر نمیکردم ... ... نمیدونم چرا دلم میخواد ورق زندگی طوری برگرده که من بتونم این اهنگ رو با صدای بلند بخونم ... خیلی دلم میخواد این اهنگ به روزگارم بیاد ... تا داد بزنم : همه چی آرومه من چقدر خوشبختم ... ... .. .
انگشت اشاره ی من آبی شده ... جوهری ... تعهد دادم ... توی دانشگاه ... برام گزارش انظباطی پر کردن ...برای کمیته ی انظباطی ... دلایل : زیاد سخت نیست ... حالا میگم ... 1. گذاشتن عینک آفتابی روی سر و پیدا بودن موها ... ... 2. آستین های بالا و دستبند سبز بسته به دست ... ... خدایا شکرت که ما هم به سبزهای مهم پیوستیم :دی ... بالاخره ما هم برای دستبند سبز کمیته انظباطی شدیم ... جای شما خالی ... فکر کنم دارم ستاره دار میشم ...
خب نقشه ی شماره ی غریبه برای "ماه" یکبار بیشتر اثر نداشت ... چون دیگه موبایلش رو جواب نمیده ... فقط دارم خدا خدا میکنم که نفهمیده باشه که من بودم که زنگ زدم صداش رو بشنوم ... ... امروز درس کوهنوردی داشتیم ... رفتیم با استاد و بچه ها کوه ... هیشوقت فکر نمیکردم همکلاسیام اینقدر شل و شفته باشن ... و هیشوقت فکر نمیکردم بعد از اینهمه بیمارستان امروز بتونم برم کوه و بهترین باشم ... من سر قدم (سر دسته) بودم ... و استاد آخر قدم ... من اول صف بودم و استاد آخر صف ... من راه رو انتخاب میکردم و بالا میرفتم ... البته صخره ها علامت گذاری شده بودن ... خلاصه ما به قله ی کوه صفه اصفهان صعود کردیم ... (چقدر زیاد 2257 متر ارتفاع)(تروخدا نخندین) ... خلاصه کنار آنتن های نوک قله نشستیم و میوه خوردیم ... و برگشتیم کمی پایین تر ناهار خوردیم ... و بعد خونه ... 7 صبح رفتیم تا 3 بعد از ظهر ... امروز یه لقب جدید هم گرفتم : بز کوهی ... ولی خوش گذشت ... خیلی دوست داشتم ... چقدر دلم میخواد یه آدم پایه داشتم تا هر جمعه برم کوه و تا قله برم بالا ... ... ..
دیگه خسته شدم از مریض بودن ... امروز دوباره راهی بیمارستان ... دوباره آمپول ... سُرم توی دستم ... خلاصه سوراخ سوراخ شدم ... ... .. . نمیدونم چرا این روزا "ماه" داره توی ذهنم قدم میزنه ... نمیدونم چرا تمام خاطرات "ماه" همش توی ذهنم اینور و اونور میپرن ... به هر چی فکر میکنم ... بازم خاطرات "ماه" ... ولی تحمل میکنم ... ... ... . دو ساعت بعدا نوشت : & من به "ماه" زنگ زدم ... فقط صداش رو شنیدم ... حرف نزدم و قطع کردم ... (با شماره غریبه)
چقدر دلتنگتم ... چقدر دلم هوای تو رو کرده ... چقدر یهو نبودت رو ... جای خالیت رو ... دوریت رو ... دارم حس میکنم ... چقدر هنوز دوست دارم ... چقدر هنوز توی فکرم میای و میری ... چقدر ... چقدر ... چقدر من احمقم ... ... دلم برات تنگ شده "ماه" ... همین ... فقط همین ...
امروز بعد از 5 روز از تخت خواب اومدم بیرون ... بدن درد کم شده ... اما روی ستون فقرات تاثیر گذاشته ... و هنوز کمی درد داره ... همینطور سر درد ... امروز صبح که بلند شدم برای دانشگاه آماده بشم ... بازم سرم گیج رفت و بابا گرفت من رو ... بدنم خیلی ضعیف شده ... خیلی ... امروز بعد از 5 روز رفتم دانشگاه ... غیبتهام زیاد شده ... ماسک زدم و رفتم دانشگاه ... اما سره کلاس راهم ندادن ... همه میترسیدن ... گرچه بهشون حق میدم ... اما دکتر دیگه بهم اجازه داده که بلند شم ... خلاصه برگشتم خونه ... استاد گفت : فقط برو که ما رو مریض نکنی ... منم برات غیبت نمیزارم ... ... .. . نمیدونم چرا امروز به طرز وحشتناکی دلم برای "ماه" تنگ شده بود ... دیوانه وار ... دنبال یه بهانه بودم که براش اس ام اس بدم ... خب مثل اینکه خدا خواست ... بانو ذهن خطرناک برام یه اس ام اس داد ... یه متن ... یه شعر ... منم همون رو سند کردم برای "ماه" ... اما باز هم بی جواب موندم ... یعنی اون دلش برای من تنگ نمیشه ... من که خیلی دلم براش تنگ شده ... ... متن اس ام اس : ""به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم ، من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم ، تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری ، تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری ، گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم ، نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم ... "" ... .. . شاید به خاطره این چند روزه اخیر باشه ... بیماری ضعیفم کرده ... با دوست قدیمی دعوام شده در حده فضا ... بهم تهمت کاری و زد که من نکردم ... توی راه اثبات اینکه من کاری نکردم ... فهمیدیم که یکی از دوستای صمیمی خودم توی اون کار نقش داشته ... و یه خنجر به چه بزرگی از پشت زده توی کمر من ... با دوست قدیمی قهر کردیم ... فردا یه کنفرانس دارم که 12 نمره از 20 نمره داره ... یکی از بچه ها به استاد گفته که من حالم بده و بیمارستان بودم ... اما با این حال استاد گفته به من ربطی نداره ... اگه پرنده نیاد کنفرانس بده 0 براش میزارم ... حتی حاضر نشده کنفرانسم رو بندازه هفته آینده ... حالا چطوری من باید با این حالم کنفرانس و آماده میکردم و پاور پوینت میساختم و مطلب از توی اینترنت در میوردم خدا میدونه .... نمیدونم والا ... ... خدایا شکرت که بهترم ... خدایا شکرت که دوباره روی پاهام وایسادم ... این چند روز که همش خوابیده بودم خیلی کسل شدم ...
کم کم ... ترس داره بیشتر میشه ... علایم آنفولانزای خوکی شبیه علایم من میمونه ... من و داداشم افتادیم ... 1638 نفر مبتلا به آنفولانزای خوکی در ایران ... 6000 نفر تلفات آنفولانزای خوکی در جهان ... اس ام اس من به "ماه" : "اگر بد کردم ببخش " و هیچ جوابی نیومد ...
دیروز وقتی روی تخت اورژانس چشمام و باز کردم ... وقتی دیدم اونهمه آدم با لباسای سفید دارن دور و بر تخت من اینور و اونور میدون ... دارن تمام تلاششون رو میکنن تا نفس کشیدن از یاد من نره ... تا اون قلب لعنتی دوباره بزنه ... تا نبض برگرده ... فهمیدم چقدر زندگی ارزش داره ... چقدر زندگی با ارزش ِ که همه ی اون سفید پوشان برای برگردوندنش به من دارن تلاش میکنند ... و وقتی که چشمام باز شد ... وقتی که دیدند زندگی من برگشت ... باز هم تلاش کردند که دوباره از دست نره ... وقتی که دیدم رنگ بابام پریده ... وقتی که دیدم غم دنیا توی صورت بابام نشسته ... وقتی که دیدم بابام ... مرد 64 ساله ... مثل یه بچه داره اشک میریزه بالای سرم ... وقتی که دیدم مامان و خواهرم برام اشک میریزن ... فهمیدم این زندگی درسته راحت از دست میره ... اما خیلی با ارزش ... فهمیدم زنده بودنم اونقدر ارزش داره که برای کارای بیخودی هدرش ندم ... حالا یه جوره دیگه دارم به زندگی نگاه میکنم ... حالا بیشتر زنده بودن و زندگی رو دوست دارم ... حالا خودم رو بیشتر دوست دارم ... چون ، من زندم ... هنوز زندم ... و میخوام از این "زندگی دوباره" به بهترین نحو استفاده کنم ... من هنوز مریضم ... هنوز استراحت مطلق دارم ... از خوابیدن داره حوصلم سر میره ... گاهی لپتاپ و میارم توی تختم و یه سری به اینجا میزنم ... من همه ی دوستان بلاگم رو از ته قلبم دوست دارم ... واقعا دوستتون دارم ... ... راستی اگر میمردم ... فکر میکنین ماه چیکار میکرد ؟ برام گریه میکرد ؟ ... اگر این 2تا پست رو بخونه چی ؟ نگرانم میشه ؟ زنگ میزنه که حالم رو بپرسه ؟ ... سوال دومی جواب نداره ... چون اون کاری با اینترنت نداره که بخواد پستهای من و بخونه ... خدایا باز هم شکرت ...
من امروز مُردم ... یعنی به معنای واقعی رفتم پیش خدا ... دیشب حالم خیلی بد بود ... ویروسی شده بودم ... سر درد . بدن درد . سرگیجه . آبریزش بینی . سرفه . عطسه . خلاصه خیلی داغون بودم ... امروز ظهر به بابا گفتم دیگه تحمل ندارم بریم دکتر ... خلاصه دکتر یه عالمه آمپول و دوا نوشت ... 3 تا آمپول رو با هم باید میزدم ... جاتون خالی ... رفتم اتاق تزریقات ... 3 تا آمپول رو زدم ... وقتی از روی تخت پا شدم اومدم بیرون اتاق ، دستم و انداختم گردن بابام ... و فقط گفتم : بابا ... و دیگه هیچی نفهمیدم ... فقط وقتی بهوش اومدم یه عالمه دکتر و پرستار بالای سرم میچرخیدن ... و من نمیدونستم کجام ... فقط گریه میکردم و میگفتم : اینجا کجاست ... بابا ... اینجا کجاست ... و نفس نا مرتب بود و نبض نا مرتب ... و میشنیدم که همه داد میزدن : اورژانسی ... حالش خیلی بده ... اورژانسی ... اکسیژن بهم وصل کردن ... یه آمپول توی رگ ... یه سرم ... و آمپول توی دستم ... و من که همش میخواستم بخوابم ... چشمام خود به خود بسته میشد ... بابا هی میزد توی صورتم و میگفت : پرنده بابا نخواب ... من و نگاه کن ... با من بمون ... نخواب ... و من که میگفتم : بابا خوابم میاد ... بزار بخوابم و دوباره خواب ... و بابا داد میزد دکتر داره خوابش میبره ... دکتر چرا همش میخوابه ... و دکتر میگفت : نزارین بخوابه ... نباید بخوابه ... و من ناخودآگاه همش به خواب میرفتم ... خلاصه وقتی نفسم مرتب شد ... نبضم برگشت و حالم بهتر شد ... فهمیدم که توی اتاق اورژانس بیمارستان هستم و بابا بالای سرم ایستاده ... اکسیژن روی دهنم و سُرم توی دستم ... نمیدونستم چه اتفاقی افتاده ... وقتی برگشتیم خونه ... من اومدم و روی مبل نشستم ... و به خواهرم و مامانم گفتم : یه وقت زنگ نزنین ببینین من زندم یا مرده ... که یهو دیدم خواهرم رفت تو اتاق و صدای گریه بابام رفت هوا ... مامان اومد گفت چی شده که دیدم خواهرم و بابام دارن زار زار گریه میکنن ... مامانم که بابام رو دید یهو زد زیره گریه ... رنگش پرید و گفت : چی شده ؟ میگم چی شده ؟ چرا گریه میکنین ؟ ... که بابام میون گریه گفت : نبودین ... رفت ... بچم کامل رفت ... و همینطور گریه میکرد ... حالا مامان بود که با گریه نشسته بود کنار من و نگاهم میکرد و اشک میریخت ... و خواهرم دست من و می بوسید و اشک میریخت و بابام هم همش میگفت ... خدایا شکرت که برگشت ... اون موقع بود که فهمیدم من مُردم و دکترا دوباره برگردوندن من رو ... و ساعاتی به گریه خانواده و شکر خدا گذشت ... و بابا که هنوز یاد اتفاق ظهر که میوفته میزنه زیره گریه و میگه : بچم توی دستای خودم رفت ... من زندم ... خدایا شکرت ... خدایا شکرت که هنوز زندم و فرصت زندگی کردن رو دارم ... حالا میفهمم مردن اونقدرا هم سخت نیست ... به همین راحتی که من امروز مردم ... میشه مرد ... مردن نه درد داشت نه ترس ... خیلی راحت مردم ... ولی بر میگشتم انگار توی یه عالم دیگه بودم ... جسمم روی زمین نبود ... همه ی دکترای اطرافم رو میدیدم اما از یه زاویه دیگه ... خدایا شکرت ... و باز هم شکرت ... هه هه ... بابا به شوخی میگه کجا رفتی بابا ؟ پیش مامانی و بابا حاجی ؟ بابای من رو هم دیدی ؟ حالش چطور بود ؟ ... و من میگم نه بابا داشتم با خدا حرف میزدم ... داشتیم بحث میکردیم که کدوم ور برم (بهشت یا جهنم) که شما ها برمگردوندین و نذاشتین ...
~ دوستت دارم ...
- ... ~ سکوت نکن ... - لازم نیست حرفی بزنم . لطف داری . شب بخیر ... ~ احساس ، لطف نیست . شب بخیر ...
نمیدونم ... فقط اومدم حاضری بزنم ... این چند روز ... مثل اسکول ها گذشت ... تا حدی که ... امروز یکی از دخترای کلاس بهم گفت : بقیه همه فک میکنن تو ک/..خلی ... منم بدون اینکه ناراحت بشم یا بهم بر بخوره گفتم : مهم نیست چی فکر میکنن ... شاید باشم ... چند روزه با کاپشن میرم دانشگاه ... کلاه کاپشن و میزارم سرم ... ام پی 3 تو گوشم ... دستام توی جیبم ... و کولی میندازم پشتم و تو عالم هپروت خودم میرم دانشگاه و میام ... واسه همین همه فکر کردن که من ک/..خلم ... دختره بیچاره ورودی امسال بود ... دلش سوخته بود که به من میگن ک/..خل ... بهم گفت چرا کلاه میزاری سرت یعنی اینقدر سردته ؟؟؟ گفتم نه ... دوست دارم ... بزار هر چی میخوان بگن ... شاید باشم ... ... خلاصه روزهای اسکولی ما میگذرد ... نمیدونم چرا اینطوری شدم ... هنوز هیچی درس نخوندم و یک ماه از ترم گذشت ... باید به خودم بیام ... اما نمیدونم چرا نمیام ... نمیدونم چرا تازگیا مهم نیست که بقیه چی میگن ... مهم اینه که خودم دوست داشته باشم ...
یعنی این آهنگ مرگ منه ...
امروز از صبح تا حالا ۳۰۰ بار گوش دادم تمام اهل خانه شاکی شدند از تکرار این آهنگ ... ... من تو رو دوست میدارم بگو تو چطور ؟؟؟ من و دوست داری تو اره یا نه ؟؟؟؟ ... عجب آهنگیییییییییییییییییییه ... حال کردم باهاش امروز ...
امروز نوبت آرایشگاه داشتم ...
هفته پیش موهام رو بافت آفریقایی زده بودم ... بعد که بازش کردم موهام فر (ویو) شده بود ... بابا اینا گفتن خیلی بهم میاد ... منم سه سوت زنگ زدم ارایشگاه و یه نوبت واسه فر مو گرفتم ... پریروز که رفتم آرایشگاه موهام رو نشون بدم ... ارایشگره گفت حیف این موهاست که فر کنی ... منم دو دل شدم ... خلاصه امروز که رفتم ... گفتم با دارو برام فر نزنه فقط با آب بزنه تا ببینم چه شکلی میشم ... اگه خوشم اومد بعد برم با دارو بزنم ... وقتی موهام و باز کردم و یه دستی کشید تو موهام ... گفت خیلی زیاد و بلند و سنگینه و با آب حالت نمیگیره ... آخه موهای من صاف و لخت تا روی کمر بند شلوارم ... خیلیم سنگینن (زیادن) ... خلاصه فقط از خط گوشم به جلوی سرم رو فر کرد ... از ساعت ۲ آرایشگاه بودم تا ۷ شب ... موهام از بس صاف بود حالت نمیگرفت ... از بس رفتم زیر این سشواره . که وقتی میری زیرش مثل فضانوردا میشی ... مغزم پخته ... خلاصه ... چشمتون روزه بد نبینه ... موهام و که باز کرد شده بود مثل سیم تلفن ... فکر کن موی به اون بلندی همش جمع شده بود روی سرم . مثل یه سبد پر از سیم تلفن ... خلاصه نمیدونین چه گندی به موهام زده شده ... خودم و که توی آینه دیدم ... نزدیک بود بزنم زیره گریه ... ۵ ساعت انتظار و بعد دیدن این صحنه ... وقتی اومدم خونه ... تمام اهل خانه به مدت نیم ساعت دست ها روی شکم و میخندیدند به اینجانب ... ... .. . این دوست قدیمی ما را دیوانه کرد با این سگ ... یه بار میاره ... یه بار میبره ... یه بار عاشق ... یه بار فارغ ... ... از تمام دوستانم ممنونم ... یه خاطر پشتیبانی که از من کردین ... واقعا افتخار میکنم که شما ها رو دارم ... و تنها نیستم ... شماها معرکه هستین به خدا ... محمد سبا صبا عاطفه مانی نئو یک غریبه دوست محدثه زندگی خورشید خانوم ... عاشقونم دوستام ...
امروز روز دختر بود ...
نمیدونستم باید به خودم تبریک بگم یا نه ... اما به هر حال با دوستان بعد از کلاس به تریایی که تقریبا میشه گفت پاتوق ماست رفتیم و حسابی برای خودمون جشن گرفتیم و کلی خندیدیم ... یه تریایی هست به نام "تریا دنج" که هر سه شنبه با دوستام بعد از کلاس دانشگاه حدود ساعت ۵ تا ۷ میریم اونجا ... میشینیم دوره هم و میگیم و میخندیم و یه چیزی میخوریم و میایم خونه ... امروز هم به مناسبت روز دختر صاحب تریا هر چی شمع بود برامون روشن کرد و از دوره تریا جمع کرد و گذاشت روی میز ما ... یه عالمه شمع های خوشکل ... ما هم تا تونستیم دوره هم عکس گرفتیم ... جای همه خالی ... خوش گذشت ... ... "دوستی که امروز بهم اس ام اس دادی و هم حالم رو پرسیدی هم روز رو بهم تبریک گفتی ... شرمندم که جواب ندادم ... شارژ نداشتم و اس ام اس سند نمیشد ..." دوستان دخترم روزتون مبارک ... ... .. . یه چیز جالب بگم ... برادر "ماه" که یکی از مخالفین سر سخت ما بود ... توی این هفته ، شنبه روز تربیت بدنی و ورزش رو بهم تبریک گفت چون ورزشکار بودم و امروز هم روز دختر رو بهم تبریک گفت ... واقعا برام جای تعجب داشت که برای من پیام تبریک بفرسته ... اونم کسی که از من خوشش نمیومد ... ... میدونین .. به این فکر میکنم که شاید من اشتباه فکر میکردم و اون اینقدرها هم از من بدش نمیومده ... وگرنه میتونست برام پیام تبریک نده ... من که اصلا انتظارش رو نداشتم ... سورپرایز شدم ... ..
میدونی ... به نظر بعضیا من کثافتم ... کثیفم ... هوس بازم ... خرابم ...
چون یه زمانی عاشق "ماه" بودم ... و الان که از اون جدا شدم و دیگه "ماه" وجود نداره ... از آدم دیگه ای خوشم اومده ... و به همین دلیل من کثیفم ... کثافتم ... نمیدونستم وقتی از "ماه" جدا میشم بعد از اون باید زندگیم رو بزارم کنار ... بمیرم ... و چشمم رو روی دنیا ببندم ... تا بهم بگن : وای پرنده تو کثافت نیستی ... نمیدونم چرا این حرف برام گرون تموم شد ... دلم شکست ... اشکم و در آورد ... "وبلاگ تنها" به نام من یه پست گذاشته ... و "وبلاگ عاشقترین معشوق " تو نظرات من رو به یه دختر کثافت لقب دادن ... به این دو شخصیت فقط و فقط یه حرف میزنم . اینکه : خدایی که اون بالاست خودش میدونه که من کیم و چیم ... فکر نمیکنم قاضی کارای من شماها باشین ... پس برام مهم نیست که چی قضاوت میکنین ... من میسپارم به خدا ... ... یه نفر بهم گفته بود که اگر "ماه" بیاد این پستای آخرت رو بخونه میدونی چی میشه ؟ در جواب میگم : نوشتن این پستهای آخر عمدی بود ... به قول یکی از دوستام اتفاق نیوفتاده رو اینقدر شاخ و برگش دادم و بزرگش کردم که همه فکر میکنن افتاده ... و خواستم "ماه" اینا رو بخونه تا راحت تر از من بدش بیاد و راحت تر من و فراموش کنه و دیگه به یاد نیاره ... گرچه فکر نکنم به اینجا سر بزنه ... در مورد این شخصیت های اخیر توضیح بدم : پسری که حلقه دستش بود فقط یه سوژه بود بین دوستام ... نه حتی اون اسم من و میدونه نه من اسم اون رو ... حتی کلمه ای حرف نزدیم ... فقط یه سوژه بود واسه من چون دوستام میدونستن که تنهام ... اون پسر وجود خارجی نداره ... در مورد همکلاسی که عاشق من شده بود ... نمیدونستم که باید روی پیشونیم بنویسم که عاشق من نشوید ... راستش تنها کاری که میتونستم بکنم رو کردم : یه حلقه کردم دستم و توی دانشگاه گفتم نامزد کردم ... اما فایده ای نداشت ... پس خط موبایلم رو عوض کردم (هفته گذشته)... و در مورد احسان باید بگم که ... اون فقط و فقط یه دوسته ... بدون هیچ حسی ... اون من و مثل یه پسر میدونه ... و خوشبختانه یا بدبختانه ماه گذشته رفت خواستگاری ... و داره ازدواج میکنه ... من برای اون یه دوست پسرم نه دختر ... ... چه "ماه" بخونه چه نخونه ... اینا واقعیات زندگی من بود ... من دختر خراب نیستم ... من /"حذف شد"/ نیستم ... من هر جایی نیستم ... من کثافت نیستم ... پس خفه شین و به زندگی خودتون برسین ... ... .. .
یکی از دوستان لطف کردن و برام یه پیام گذاشتن ... اهل دعوا و مرافه نیستم ... اما خودتون قضاوت کنید ... جنبش سبز مال کیاست ؟؟؟ اینم کامنتشون : مدتها بود نیومده بودم به وبلاگت سر بزنم.حالا که اومدم دیدم تو هم سبز رنگ شدی من هیچی بهشون نمیگم ... ارزشش رو فکر میکنم نداره ... ولی ایشون راجع به من و حتی راجع به عشقم هم قضاوت کردن ... راجع به دستبند سبزم ... راجع به جنبش سبزم ... راجع به سبک زندگیم ... قضاوت با شما ... یه وقت فکر نکنید که به من بر خوردا ... اصلا ...
میدونم باورش سخته ... برای خودم هم سخت بود ...
اما باور کنید ... لپ تاپ من خورد شد ... ... امروز کنفرانس داشتم ... خیلی بیش از اندازه هم استرس داشتم ... پاور پوینت ساخته بودم و روی لپ تاپم بود ... کلی هم تمرین کرده بودم ... خیلی هم خونده بودم ... آخه دقیقا کسایی سره کلاس بودن که زیاد برام جالب نبود ... بزارین بگم کیا : ۱: اون پسری که ترم پیش بهم پیشنهاد داد و من گفتم نه ... همون که ارشد بود ... ۲: پسری که توی پست "شانس" نوشتم ازش خوشم میومد اما حلقه داشت ... ۳: یه پسره (اوه اوه اوه)... از این بدنسازیا که خیلی خیلی گنده میشن ... عاشق من شده ... یک هفته است که پدر من و در آورده ... یه دوست قاچاقچی شماره موبایل من و بهش فروخته ... اونم هی اس ام اس به طرف ما پرتاب میکنه ... ۴ : بچه های ورودی ۸۸ که خیلی هم زیادی بی جنبه بودن ... بی ادب ... بی کلاس ... ... چقدر پسر دور و بر من هست ... این همه عاشق دارم و نمیدونستم ... ... خلاصه نیم ساعت مونده به شروع کلاس ... لپ تاپ و در آوردم که یکی از روی پاورپوینت برای استاد رایت کنم ... که دیدم به به لپ تاپ خورد شده ... میگم بد شانسم نگو نه !!! میدونی یه طرف ال سی دی از خود لپ تاپ جدا شده ... کامل شکسته ... نمیدونم چرا ؟ آخه تمام مدت توی کیفم بود ... بالاخره زنگ زدم و توسط کمک های مردمی (داداشم) برام یه لپ تاپ آوردن دانشگاه ... خلاصه الان هم با لپ تاپ داداشم اومدم ... ... در کل کنفرانس با اعتماد به نفس عالی و خیلی خوب پیش رفت ... خیلی بهم تیکه انداختن ... اما منم خیلی جدی جوابشون رو دادم ... همه کف کرده بودن ... نمره کامل رو گرفتم ... ... دیشب تصمیم داشتم نرم سره کلاس واسه کنفرانس ... اما دوست قدیمی خیلی تشویقم کرد و بهم امید میداد که من خیلی خوب از عهدش بر میام ... دیشب دوبار زنگ زد دلداریم داد ... صبح ساعت ۸ دوباره زنگ زد که مطمئن شه دوباره پشیمون نشدم و میرم واسه کنفرانس ... و ۱۰ دقیقه قبل از کلاس کنفرانس دوباره زنگ زد و کلی بهم امید داد و قول گرفت که ۱۰۰٪ برم واسه کنفرانس ... و نفر دومی که بهم کمک کرد ... یکی از بست فرندها "محمد" ... مرسی "محمد" ... مرسی "دوست قدیمی" = "احسان" ... .. .
شت به این زندگی لعنتی !!!
بعضی وقتا فکر میکنم زیادی دیگه اسکولم ... الان ساعت 12:03 دقیقه شب است ... امروز تولد احسان ... (دوست قدیمی) ... 3 دقیقه است که وارد روز تولدش شدیم ... مثل آدمای خل سر ساعت 12 زنگ زدم بهش ... گوشی و که برداشت آهنگ تولدت مبارک و گذاشتم ... و تولدش رو تبریک گفتم ... بعد فهمیدم بیچاره خواب بوده ... بیدارش کردم ... فکر کنم اصلا نفهمید چی شده ، فقط تو خواب تشکر کرد ... ها ها ها ها ها ... چقدر من با حالم ... یکی نیست بگه آخه اسکول واسه چی بچه مردم و بیدار کردی ... ... .. . فکر کنم شناخت من بودم ... الان یه اس ام اس داد : مرسی جالب بود ...
مامان بعد از 5 ماه حالا برگشته ... خوشحالم که برگشته ... 5 روزه که برگشته ... جمعه بابا رفت فرودگاه دنبالشون ... با خاله با هم اومدن ... نمیدونم چرا این چند روز زیاد واق واق میکنم ... شبا که مسواک میزنم تیکه پارچه های پاچه ی دیگران و از لای دندونام در میارم ... دست خودم هم نیست اما خیلی عصبیم ... مامان زیادی داره بهم گیر میده ... قبلا که مامان نبود بابا زیاد بهم گیر نمیداد ... بیشتر رابطه روی اعتماد بود ... وقتی میگفتم دارم میرم بیرون هزار تا سوال نباید جواب میدادم ... وقتی میگفتم بابا امشب میرم بیرون ، بابا میگفت مواظب خودت باش و قبل از 9 خونه باش ... اما حالا ... نیم ساعت که از وقت کلاس دانشگاهم میگذره ... تلفنهای مامان شروع میشه ... کجایی ؟ با کی هستی ؟ کجا رفتی ؟ چرا دیر کردی ؟ کی کلاس داری ؟ تا کی دانشگاهی ؟ کجا میری ؟ با کی میری ؟ چرا میری ؟ چرا این مانتو رو میپوشی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ خب منم حرسم میگیره ... منم عصبی میشم ... دیشب وقتی بحثم شد ، به بابا نا خودآگاه گفتم : این 5 ماه مامانه من نبود ، نپرسید من اینجا چه غلطی دارم میکنم ، حالا این دو روز که برگشته شده مامانه من !!!! میدونم حرف خوبی نزدم ... اما به خدا عصبی بودم ... من معمولا توی عصبانیت سکوت میکنم تا کسی و از خودم نرنجونم ... اما این چند روز خیلی عصبی شدم و اصلا نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ...
|
About![]()
این وبلاگ فقط یه وبلاگ شخصی ... Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
"تو بگو عزیزم"!!! |